تبليغاتX
××روزهای ابریشمی××

××روزهای ابریشمی××

به طراوت باران...نه! به زلالی چشمه...نه! به پاکی خدایی که میپرستی دوستت خواهم داشت!!!

:دی

سلام...

خودم میدونم دیر اومدم... هی وااااااااااااااااییی...چرا کفش پرت میکنی بچه جاااااان؟خب بابا...باااااشه...وایسا منم حرف بزنم...بعد اگه دلت اومد اون یکی لنگه کفشتم پرت کن...اصن تو پرتش کن من قول میدم هد بزنم

دوستایه گل و مهربونم... واقعا شرمنده م کردین با اینهمه لطف و محبتی که تو این مدت بهم داشتین...کلی از خوندن کامنتاتون کیف کردم  کلا ماچم به لپه همتون...مووووووووووووووچچچچچچچچچچچ

و اومدم بگم که دیگه این وبلاگ هم رفت جزو خاطراته خوبم از خیلی وقت پیشا تصمیم داشتم یه وبلاگ جدید بسازم و ادامه روزانه هامو اونور ثبت کنم...دیدم بهتر از الان وقتی نیست واسه این تغییر و تحول (ما که کلا متحولیم...حالیمون نیست با خودمون چه میکنیم :دی)

دیگه اینجا توضیحی در مورد قبل عروسی و عروسی و بعده عروسی نمیدم...زحمت بکشین بیاین خونه جدیدمون و بخونید شرح ماوقع را...!

فقط اینکه از همین الان بدونید که تو این مدت نه ماه عسل بودم نه هیچ جایه دیگه! همینجا سفت سر جام نشسته بودم...فقط نت نداشتم... واسه همینم نشد که بیام بهتون سر بزنم و بنویسم ولی حالا که نت دار! شدم هستم در خدمتتون

یه توضیحه مختصر دیگه...

لینک وبلاگ جدیدم...لینکه اولین وبلاگیه که داشتم... که حذفش کردم (وبلاگ دوران جاهلیت بود ) ولی الان بنا به دلایل بسسسسسسسسیار که حتی بعضیاشو خودمم نمیدونم! همونجا مینویسم...

تشریف بیارید...

http://aramesh-e-zendegi.blogfa.com/

+ نوشته شده در  شنبه 1390/09/12ساعت 9:33  توسط بانو 

بانو در یک روز مانده به عروسسسسسسسسسی!

ینی اگه حتی ۱٪فک کردین که از شر من یکی خلاص میشین اشتباه کردین سخخخت

خودم میدونم فردا عروسیمه و باید یا استراحت کنم یا خیر سرم به کارام برسم اماااااا نه میتونم بخوابم نه میتونم پاشم به کارام برسم! چیکار کنم خب؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟گفتم اقلا یه کار + انجام بدم...

دیروز وقت آرایشگاه داشتم واسه لولایت! بعد از کلی تو ترافیک موندن ساعت یه ربع به ۱ رسیدم آرایشگاه...سریع از این کلاه سوراخ سوراخا گذاشت سرمو با قلاب افتادن به جونم! بعدم دکلره و رنگ... امروزم باید میرفتم واسه ابرو و شیو و ناخن٬که دیگه همون دیروز گفتم اگه میشه ابرو و شیو رو انجام بدم ناخنم بمونه واسه همون روز عروسی... اصنم دلم نمیخواس شیو کنه...چیه آدم ۲روز بعدش تیغ تیغی میشه...پشت لبمو که زیر بار نرفتم گفتم بند بنداز امادیگه بقیه صورتمو ژیلت زد...۴جای گردنم رو هم برید!اولش که اصن به روی خودش نمیاورد!بعدم که فهمیدم بریده گفت ااااااااااا...ببخشید...اشکال نداره با کرم پودر محو میشه! ابروهامم برداشت و تا رسیدم خونه حدود ۷بود...۱۰ دیقه بعدشم هادی اومد دنبالم رفتیم کت روی لباسمو گرفتیم و شامم رفتیم باگت (جهت تجدید خاطرات) و ۱۰:۳۰ دیگه تو خونه بودم... حالا رسیدم خونه مامان میگه چرا امشب زود اومدی؟؟؟؟؟!!!!!!!!!! گفتم اگه اشکالی داره برم! :دی

گفت نــــــــــــــــــه،فقط تعجب کردم..والا بنده خدا راستم میگه اینقدری که من هر شب ۱،۱:۳۰ زودتر نرسیدم خونه باورش نمیشد...

راستی نگفته بودم یکی از دوستای صمیمی هادی هم فردا عروسیشونه خانومش هم میاد همین آرایشگاهی که من میرم...امروزم اومده بود... طفلی واسه نامزدیش موهاشو مشکی کرده بوده....حالا امروز نمیتونس لولایت کنه...خیلی حالش گرفته شد...آخرم مجبور شد کل موهاشو دکلره کنه تا یه ذره رنگ وا کنه... تا ساعت ۶ تو آرایشگاه بود...ساعت ۹ که زنگ زدم بهش تازه نزدیکایه خونه بود...گفت موهام خیلی روشن شده،زشت شده،لباس پاتختی نگرفتم،لباس عروسم اونجوری نشده که میخواستم،خونه مو نچیدم...حالا منم از اینور هی دلداری میدادم که بابا سخت نگیر...من مطمئنم موهات خوب شده...همه چیت خوب پیش میره... به قوله هادی میگه بریم بهشون روحیه بدیم...نه که خودمون فردا عروسیمون نیس...

شینیون کاره کارتشو داده بهم میگه هر سوالی چیزی داشتی شب نصفه شب هم شده زنگ بزن بهم...هادی میگه ۳نصفه شب زنگ بزن اگه فحشت نداد

*از دیشب هر بار که نگام میوفته تو آینه یه آدم جدید و جای خودم میبینم... کلی قیافه م عوض شده...

*ینی من عااااااااااااااششششششششششقه اون نگاهای مشتاقتم آقایی...از همون نگاهای دیشبت... اصن حالا که اینجوری شد هر روز میرم موهامو رنگ میکنم

*من برم بخوابم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

تا بعد...

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1390/08/23ساعت 8:31  توسط بانو  | 

بانو در 3روز مانده به عروسسسسسسسسسی!

۱- سلام

۲- خوبید؟چه خبرا؟!

۳ـمنم خوبم و خدا رو شکر کارام رو انجام دادم...

۴ـمرسی از کامنتهایه پر محبتتون و تبریکات و راهنمایی ها و دلگرمی هایی که بهم دادین

۵ـ شرمنده که جوابه کامنتها رو ندادم...چون یا باید پست میذاشتم یا به کامنتا جواب میدادم... (به علت شلوغیه سر! :دی)

۶ـ امروز قراره مادر و خواهر شوهر و مامانجونم و خاله سپیده م بیان خونه مون(خونه خودمو آقاییم)

۷ـ همه کارامو کردم اما با این وجود زغاله شومینه و اون بیلبیلکه که از لوستر اتاق آویزونه و تابلویی که قرار بود واسه بالا سر مبلا بگیریم مونده!(اینا رو بعدا با عکس توضیح میدم)

۸ـ فردا وقته آرایشگاه دارم که برم موهامو هایلایت کنم.

۹ـ پس فردا هم واسه ابرو و ناخن باید برم...

۱۰ـ سه شنبه هم که دیگه...

۱۱ـ دوشنبه وقته مشاوره آرایشگاه داشتم...خانومه میگه عروسه اولی٬چه ساعتی میخوای آماده بشی؟ با کلی تاکید گفتم نهــــــــــــایتش ۱۱... میگه حالا میگی نهایتش ۱۱،بعد که ۱۱ آماده شدی میشینی ۲ساعت منو نیگا میکنی

۱۲ـ ۵شنبه رفتم اپیلاسیون... روی دستمو که انداخت یه دفه شدید سوخت... وحشتناک ملتهب شده بود...بهش که گفتم ضد التهاب زد سوزشش کمتر شد...فرداش که کلا رنگو روم وا شد دیدم ۵،۶ جای دستمو سوزونده! یحتمل مومش زیادی داغ بوده!(الان با یک بانویه سوزیده طرفید)

۱۳ـ دیشب ساعت ۱۲:۳۰ صنم و حامد اومدن خونمون کارتشونو بگیرن.. به زووووووور کشوندیمشون تو خونه! حالا همه جا بهم ریخته...رو مبلا پر آتو آشغال...بعد که اومدن تو دیدم چیکار کردم...برگشتم پرو پرو گفتم حالا اگه جا پیدا کردید بشینید

۱۴ـ ۵شنبه لباسمو تحویل گرفتم... خوجل مجلا شده... با اون توره تا زیر با*س*ن جینگیل مستون

۱۵ـ هادی هم لباسشو گرفته و رسما دیگه داماد شده (قلبونش بشم )

۱۶ـ دیروز که داشتم لباسایی که از خونه مامانم اینا برده بودمو میچیدم به این فکر میکردم که این همه بدو بدو داریم میکنیم هممون که من دیگه تو خونه مامانو بابام نباشم! دلم گرفت و تا تونستم آبغوره گرفتم...

۱۷ـنمیدونم دفه بعدی که میتونم بیام اینجا کیه! ولی سعی میکنم بعده عروسی زودی بیام...

۱۸ـ مرسی که تو این مدت همراهیم کردید و تنهام نذاشتید... حتی تصورشم نمیکردم تو این دنیای ... بتونم دوستای مجازی به این خوبی داشته باشم وقتی دوستان غیر مجازیم اونجوری از آب دراومدن!

۱۹ـ دلم برای همتون تنگ میشه... امیدوارم تو ایم مدت که نمیدونم چقدره همگی شاد و موفق باشید...ولی به زودی میام و از حالتون با خبر میشم حالا یا از طریق همین وبلاگ یا یه وبلاگ جدید

۲۰ـ مثل همیشه... تا بعد...

 

+ نوشته شده در  شنبه 1390/08/21ساعت 12:16  توسط بانو  | 

بانو در یه هفته مانده به عروسی!

وووووووووووووووووووووییییییییییییییییییییی....یه هفته بیشتر نمونده...

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1390/08/17ساعت 13:41  توسط بانو  | 

بانو در 9روز مانده به عروسی!

بفرمایید ادامه مطلب با همون رمز قبلی...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه 1390/08/15ساعت 15:1  توسط بانو  | 

بانو در 11روز مانده به عروسی!

اصن من هربار تو این چن وقته اومدم وبلاگمو باز کردمو نگام افتاد به اون گوشه سمت چپ انگاری ییهو شروع کردن تو دلم رخت شستن!والــــــــــــــــــا... خولاصه که اگه میبینین نمیامو نمینویسم و خبری از خودم نمیدم فک نکنین تخصیره منه...نـــــــــــــــــــــــه... همش به خاطره این دلشوره ها و کاراییه که تو این روزایه آخره تو خونه بابام بودن دارم...

امروزم از صبحه کله سحر کارگر اومد خونمون و رسما کارایی که اگه به عهده خودم بود تا ۶ماه بعده عروسی هم انجام نمیدادم رو برام انجام داد... خدا عمرش بده واقعـــــــا...درسته که پولشو گرفت ولی از حق نگذریم که انصافا کار کرد... خسته شده بودم از بس که تو این یکی دو ماه هی این وسایلو ورداشتم از اینور گذاشتم اونور از اونور ورداشتم گذاشتم اینور،آخرم وسطه خونه ولو بودن! به قوله هادی خونمون یه شکلو قیافه ای گرفت بالاخره.. تقریبا همه چیز سر جایه خودش قرار گرفته هرچند که مامان میگه حالا بعده عروسیت اینقدر باید این وسایلو جابجا کنی تا بالاخره هرچیزی رو اونجایی بذاری که دم دستت باشه... دیگه الان گــــــــــــاز داریم میتونیم واسه خودمون غذا درست که نه! اما گرم کنیم :دییخچال داریم،اقلا میتونیم آب خنک داشته باشیم... میز و صندلی و مبل داریم میتونیم روش لم بدیم و پاهامونو مثه آدمایه شلخته بذاریم رو میز! تی وی و دی وی دی داریم میتونیم موزیک گوش کنیم و همزمان با کار یه حالی هم به کمرمون بدیم :دی جارو،بخارشو،اتو داریم که من کلا باهاشون هیــــــــــچ صنمیتی!ندارمو در این مورد هادی باید بگه میخواد باهاشون چه کنه :دی (بچه پررو هم خودتی) از همه مهمتر اینکه تــــــــــخــــــــت داریم که حالا موارد استفاده ش بمـــــــــــــاند  (خداییش نمیشد آیکن نذارم)

خلاصه که کلی چیزمیزایه خوب داریم که تا وقتی در دورانه خوشه مجردی! به سر میبردم هیچ توجهی بهشون نمیکردم...ولی از این به بعد منم به اینا کار نداشته باشم اونا با من کار دارن :-(

دیگه دیگه... فیلا همینا دیگه... بعدا سر فرصت میام کاملو جامع براتون حرف میزنم...

تا بعد...

+ نوشته شده در  جمعه 1390/08/13ساعت 19:58  توسط بانو  | 

خاکستر زیر آتیش!

سلام

خوبم....نگرانم نباشید... پست قبل بعد از یه اعصاب خوردیه خیلی خیلی وحشتناک بود... نمیتونستم سکوت کنم... ارتعاشاته جیغ و هوارم اینجا هم رسید  میخواستم اقلا اینجا نوشته نشه شاید زودتر از خاطرم بره... اما نمیشد... بعضیا با اصرار خودشون دلشون میخواد همیشه و همه جا از خودشون خاطرات و یادگاری هایه بد و تلخ به جا بذارن! خب باشه.... بذارن!

الانم مشکلم حل نشده٬فقط رو یه "قول" حساب کردمو بهش اعتماد کردم...امیدوارم ناامیدم نکنه... همین.

+ نوشته شده در  یکشنبه 1390/08/08ساعت 12:25  توسط بانو 

متنفرم از همه کسایی که مثه بختک افتادن رو زندگیمو دارن خوشی هامو آینده مو ازم میگیرن...

و همچنین متنفرم از هر چی آدم بی عرضه و سست اراده س که جز وایسادنو نگاه کردنو تن دادن به هر خواسته ای ازش کاره دیگه ای برنمیاد...

نمیدونم قراره چی بشه!ولی دیگه کشش ندارم...گذشتهای بی حسابو کتابم دوروبریامو زیادی پررو و متوقع کرده...

دلم میخواد هرچه زودتر همه چیو بهم بریزمو خودمو از شره این آدم نماها خلاص کنم...

قطعا این کار ازم برمیاد... اونوقت واسه جشن پیروزی و برتری و به کرسی نشوندنه حرفم واستون کارت دعوت میفرستم...

+ نوشته شده در  جمعه 1390/08/06ساعت 11:22  توسط بانو 

هسسسسسسسسسسسسستیــــــــــــــــم...

ههههههههههه.... کلی نوشتم پرید!

فقط خواستم بگم هستم!

مشغول و درگیرم... ولی همه چیز خوبه خدا رو شکر... جالبه که اصلا یادم نمیاد همین ۵دیقه پیش چیا نوشتم! تمرکز رو حال کنید فقط! :دی

امروز کلا از لحاظ اینترنتی پربار بود شدید! نه که یه هفته ۱۰ روزی نبودم دوستان هم بسی اکتیــــــــــو تشریف دارم :دی تا تونسته بودن پستهای جدید گذاشته بودن...مجبور شدم شونصدتا مطلب بخونمو چشام به حالته زیبای باباغوری! دراومده... :دی

واسه همینم فعلا به همین پست کوتاه واسه ابراز وجود بسنده میکنم تا بعدا بلاگفا رو مستفیض کنم و بیام بنویسم :دی

تا بعد...

+ نوشته شده در  دوشنبه 1390/08/02ساعت 16:22  توسط بانو  | 

علوسی ی ی ی ...

امشب عروسی دعوتیم...

عروسیه اشکان و فرزانه چه باحاله که هم عروس همون آرایشگاهی رفت که من میخوام برم،هم داماد اون آرایشگاهی رفت که هادی میره،هم ماشینو بردن اون گلفروشی که ما میخوایم ببریم ماشین،هم اون تالاری رو گرفتن که ما هم رفتیمو دیدم،هم خونه شون ۲تا کوچه بالاتر از ماست... اگه به این نمیگن تفاهم پس میگن چی آیا؟؟؟؟؟؟؟؟

نیدونم اشکان بالاخره رسید آرایشگاه فرزانه یا نه... ینی ۴۰ دیقه پیش که هادی گفت هنوز نرسیده مخم سوت کشید! قرار بود فرزانه ۱۱ آماده باشه... بعد ساعت ۱:۳۰ داماد هنوز نرفته بود دنبالش... واااااای... این استرسا و دیر شدنا خیلی بده...کاش زود به همه کاراشون برسن و خیلی دیرشون نشه...چون یه عقد سوری هم دارن...

پریشب که کارتشونو آوردن بدن بهمون چقدر جفتشون ذوق داشتن و خوشحال بودن... اشکان یهو پرید تو بغله هادی گفت دارم داماد میشـــــــــــم  منم هی سر به سرش میذاشتمو میگفتم واااااااااا اشکان... مگه تا حالا داماد نشدی؟؟؟؟؟چه بی کلاسی تو...  نه که حالا هادی شونصد دفه داماد شده و منم هوار دفه عروس شدم!  

خولاصه که ایشالا ایشالا خوشبخت بشن... عشقشون بهم تا ابد پایدار بمونه... دو جین بچه خپلو دماغو هم بیارن که از سرو کولشون برن بالا :دی

ما هم با اجازه شوما بریم یه استراحتی بکنیم شب همچینی سرحال باشیم...

تا بعد...

+ نوشته شده در  جمعه 1390/07/22ساعت 14:16  توسط بانو  |